قهرمان ميرزا عين السلطنه

6899

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

براى يك دستهء ديگر . مردم ، عارف در اين‌جا به خدا ، به رسول ، به علما ، به شاه و گدا كفر و ناسزا گفت . كف زدند شادى كردند . من مىخواهم چهار كلمه حرف حق بزنم اين طور ممانعت مىكنند . اينها را گفتم و آمدم ، الان هم مىروم عريضه به مجلس بدهم و در جرايد بنويسم . من دست‌بردار نيستم . عشقى هم كمتر از آنها نيست . الّا آنكه پدر دارد و از سادات نجيب است . اهل كردستان بودند ، حاليه پدرش ساكن همدان است . اشعارى در « نسيم صبا » نوشته چند شعرش بىمزه نيست . « ميهن » را امروز خريدم خودش را بدان راه نزده از روسيه ، از انگلستان نوشته است . سالار اعتضاد سه روز است آمده با اعزاز الدوله پسر امير كبير . ديدن نرفته بودم ، با دائى جان زودتر از خانهء عميد الدوله حركت كرديم دائى جان اين اشعار را مىخواند : چون ربيع و رمضان هردو به يك‌بار آيند * روزه گيريم ولى در مه ديگر گيريم آمد رمضان و توبه كرديم عبث * بستند در ميكده از بيم عسس گر مى نخورم يك اربعين مىميرم * اى غرّهء شوال به فريادم رس ماه رمضان نه صاف داريم و نه دُرد * وز چهرهء ما گرسنگى رنگ ببرد در خانهء ما ز خوردنى چيزى نيست * اى روزه برو ورنه ترا خواهم خورد فخر الملك و معتضد السلطنه امروز گفتند سوء قصدى براى خالصىزاده شده بود ، حقيقت معلوم نشد . رفتيم سالار [ اعتضاد ] نبود . خانهء حاج فخر الملك رفتيم . افخم الدوله هم آمد . فخر الملك شام مىخواست حاضر نبود ، داد و بيداد مىكرد . دم‌به‌دم مىگفت فاصله كم است بايد افطار را زودتر خورد . دائى جان با حاجى واليه مىگفتند دير نمىشود . حاج فخر الملك گفت با اين دو نفهم چه بگويم . معتضد [ السلطنه ] فورى از روى صندلى برخاست گفت خداحافظ شما . طورى اين حرف و اين حركت از او صادر شد كه بىاختيار همه خنده كرديم . نشست . باز فخر الملك كه وسط طالار پهن شده بود گفت شام دير شد ، فاصله كم است . چون رو را به سمت دائى كرده بود دائى جان با آن قشنگى كه حرف مىزند دستها را بلند كرد گفت من چه خاك بر سر كنم كه شام شما دير شده ، مسئوليت اين كار با من نيست . نه زن شمايم ، نه ناظر ، نه آشپز ، نه خرج بيار . دير شد به جهنم كه دير شد . خنده از اطاق و حياط راه افتاد ، حتى از خود حاج فخر الملك . بعد گفتند بمانيد شام بخوريد . گفت من بايد منزل بروم . . . بخورم ، آن‌وقت شام . حاجى واليه صورت را به‌هم كشيده كه چرا اين‌طور مىكنيد . فخر الملك گفت حالا روزه نمىگيرى بيا انور الدوله را بردار برو